X
تبلیغات
درباره ی شهیدان - شهید عباس بابایی
شهید
شهید عباس بابایی shahid abbas babaei

شیر روز و زاهد شب

به مناسبت ۱۴ آذرماه، سالروز ولادت شهید عباس بابایی – حافظ آسمان وطن
نقل  خاطره ای از آقای صادق زاده
اینجانب صادق زاده از دوستان و همکاران شهید عزیز عباس بابایی که از اوایل انقلاب دراصفهان در پایگاه هشتم شکاری (شهید بابایی) با آن شیر روز و زاهد شب سالهای متمادی را درخدمت این شهید عزیز گذرانده و عمری را درجبهه جنوب در قرارگاه رعد در رکاب ایشان بوده و در حسرت آن ایام  می باشم .

شهید بابایی در زمان فرماندهی اصفهان

سخن گفتن درباره شهید بابایی سخت است . شهید بابایی دارای ابعاد شخصیتی بارزی بود که کمتر انسانی را می توان سراغ داشت، که مصداق فرمایش مولای متقیان علی (ع) باشدکه می فرمایند:  پرهیزگاران شیران روز و زاهدان شب می باشند.
در شب جمعه ای هنگام غروب در پایگاه امیدیه درمنزل بودم که آقای موسی صادقی راننده شهید بابایی به درب منزل آمدو مرا احضار نمود. گفت : عباس با شما کار دارد من از منزل بیرون آمده دیدم شهید بابایی داخل یک تویوتا نشسته است، من سلام کردم ایشان گفت :بیا بالا برویم. من به اتفاق ایشان و موسی صادقی از پایگاه بیرون آمده و به سمت ماهشهر حرکت کردیم. سپس از ماهشهر به سمت هندیجان ادامه مسیر دادیم . (۶ -۵ کیلومتری ) از ماهشهر خاج شده به یک جاده رسیدیم که به یک امامزاده ختم می شد.
درب امامزاده بسته بود. عباس، آقای صادقی را روانه روستا کرده تا کلید امامزاده را بیاورد، به اتفاق ایشان به داخل امامزاده آمده و مشغول نماز شدیم. بعد از نماز شهید بابایی شروع به خواندن دعای کمیل نمود. درآن فصل از  سال درآن منطقه پشه هایی وجود داشت که نیش بسیار گزنده داشتند و کمتر کسی بود که تاب و تحمل آن را داشته باشد، بطوری که حتی از روی لباس هم نیش این پشه ها درد ناک بود.
شهید بابایی درحالی که پا برهنه بود و در حالت سجده با گریه  دعای کمیل را از حفظ می خواند، اما ما به علت گزیدن حشرات نمی توانستیم تمرکز داشته باشیم و می دیدیم که عباس انگار در این دنیا نیست و متوجه نیست که در اطراف او چه می گذرد. ایشان آنقدر محو خدا بود که با حال معنوی خاص  در سجده ((ظلمت نفسی )) می گفت. در حالی که جوراب پایش نبود و ما می دیدیم که پشه ها او را می گزند.  بعد از دعا از ایشان پرسیدیم که پشه ها شما را اذیت نکردند؟ او در جواب گفت :من اصلا متوجه نشدم. براستی او شیعه مخلص مولایش علی (ع) بود.
امید که ما هم گوشه ای از اخلاص و تعبد ایشان را داشته باشیم .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
شهید عباس بابایی shahid abbas babaei

خاطره سرهنگ خلیل صراف از شهید بابایی

به مناسبت ۱۴ آذرماه، سالروز ولادت شهید عباس بابایی – حافظ آسمان وطن
دریکی از عملیاتها در جبهه نیروی هوایی در قرارگاه رعد در جنوب ضرب مهلکی به نیروهای دشمن وارد نمود که برادر محسن رضایی فرمانده سپاه از از این قضیه بسیار خرسند شدندو جهت قدر دانی از پرسنل شرکت کننده نیروی هوایی در این عملیات هدایایی را در نظر گرفتند که بیشتر ملزومات خانگی بود .حواله این هدایا به پرسنل مذکور تقدیم گردید که به اینجانب یک قطعه فرش ماشینی تعلق گرفت. شهید عزیز عباس بابایی بعدا که از این قضیه مطلع گردیدند بسیار ناراحت شدند تلفن را برداشته وبا برادر رضایی صبحت کردندو گفتند چرا بی ا جازه من وبدون اطلاع این کار را کردید وگفتند: اگر پرسنل نیروی هوایی کاری انجام دادند وظیفه شان بوده و نباید این کار انجام میشد و ادامه دادند: من چطور به پرسنل بگویم که هدایا را برگردانند شاید بتوانم به کسی که کنار من است بگویم که هدایا برگردانیداما بقیه را چه کنم من خیلی زود قضیه دریافته وبه منزل تلفن کردم و به همسرم گفتم که فرش را برگردانید . شهید بابایی وقتی متوجه شدند من هدیه را بر گرداندم بسیار خوشحال شده ولوح سپاسی به من دادندواز من تشکر کردند . تعدادی از پرسنل وقتی متوجه شدند که شهید بابایی از امر ناراحت هستند  آنهاهم هدیه خود را بر گرداندند.
شهید بابایی در زمان فرماندهی اصفهان

به مناسبت دهه محرم و هفته بسیج…

به یاد عباس بابایی، بسیجیِ حسینی

 

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

abbas-babaei-8_0

 

شهید بزرگوار عباس بابایی معاونت عملیات نیروی هوایی و فرماند ه قرارگاه رعد جنوب که نقش سترگی در نیروی هوایی داشت در اکثر اوقات با یک لباس ساده بسیجی در جبهه و در قرار گاه حضور داشت و در اوج گمنامی و اخلاص قرار داشت واین صفت بسیجی بودن  ایشان زبانزد خاص وعام بود .
 شهید بابایی آنقدر ساده وبی آلایش بودند که حتی در شرایط بسیار سخت جنگ باز همان روحیه ساده زیستی  و بسیجی بودن را فراموش نمی کردند . یکی از یاران نزدیک ایشان نقل میکرد در زمانی که شهید بابایی فرمانده قرار گاه رعد بودند جلساتی با فرماندهان ارتش و سپاه در قرار گاه رعد برگزار می شد، در پایان جلسات هنگام ظهر سفره غذا چیده میشد ولی از عباس بابایی خبری نبود. وقتی سراغ ایشان را می گرفتند می دیدند عباس در کنار پرسنل خدمات وآشپز خانه غذا می خورد.
عباس بابایی مصداق کامل و روشن کلام امام راحل عزیز بودند  که فرموده بود (بسیج لشکر مخلص خداست).همانطور که همگان می دانند عباس از کودکی در دامان پدر و مادری مهربان  و عاشق اهل بیت (ع)تربیت و پرورش یافت..
مرحوم اسماعیل بابایی پدر این شهید عزیز در شهر قزوین مراسم تعزیه خوانی امام حسین (ع) را برگزار می کرد و عباس همواره یکی از نقش آفرینان این مراسم بود. کسی که در تمامی لحظات عمر همواره در دل، عشق سرور و سالار شهیدان را داشت و در این مکتب پرورش یافته بود، همانطور که سیدالشهدا حج  و طواف کعبه را ناتمام گذاشت و رو به سوی کعبه عشق (سرزمین کربلا) رهسپار شد و جان خویش را در طبق اخلاص نهاد و در این راه به وصال معشوق رسید و به همگان درس عشق و ایثار را آموخت، عباس نیز  به پیروی از مولا و سرور خویش از سفر کعبه دل برکند و در روز عید قربان با شهادت خود درس عشق و آزادگی را به همگان آموخت .
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
mousavi

خاطره از مادر شهید بابایی به نقل از امیر سید اسماعیل موسوی

امیر خلبان سید اسماعیل موسوی از یاران شهید بابایی بود که همواره همراه وی بود. او همچنین همسفر شهید اردستانی و کاروان اعزامی برای حج بود که شهید بابایی هم باید می رفت و نرفت. پای صحبت های امیر که می نشینی، از بابایی خاطره ها می گوید. خاطره هایی که با بغض همراه است.
در یکی از این صحبت ها، ایشان خاطره ای را از زبان مادر گرامی شهید نقل کردند که در نوع خود بسیار جالب توجه است. ایشان می فرماید:
مادر شهید برایم تعریف کرد که: دو – سه روز قبل از شهادت عباس، او به منزل آمد. آن موقع پدر شهید ، مرحوم حاج اسماعیل در قید حیات بود و مراسم تعزیه را اجرا میکرد. با توجه به نزدیک بودن عید قربان و اجرای مراسم تعزیه حضرت اسماعیل، عباس گفت: مادر به ابوی بگویید در مراسم تعزیه نقشی را برایم بگذارند. من گفتم برای نقش حضرت اسماعیل کسی را پیدا نکردیم که عباس سریع گفت: اشکال ندارد. بگذارید خودم می آیم و آن را بازی میکنم.
من هم قبول کردم و به پدر عباس هم گفتم. عباس رفت و دیگر تا عید قربان نیامد. ما برای اجرای مراسم شخص دیگری را پیدا کرده و نقش را به او دادیم و تعزیه را اجرا کردیم. اما بعد که فهمیدیم عباس شهید شده آن هم روز عید قربان، دریافتیم که در واقع او می خواسته نقش حضرت اسماعیل (نقش قربانی) را واقعی بازی کند و خود را قربانی کند.
روحش شاد و قرین رحمت حق باشد.
Shahid-babaei

شعری برای عباس بابایی

دو قطعه شعر از: سرکار خانم مژگان عسکری


وقتی آب و گل آدمی در کوره خلقت می پخت، عشقی عجیب و خدایی در او به ودیعت گذاشته شد. عشقی که بی تردید زیباترین و قشنگ ترین هدیه خالق است. زندگی شماری از انسان ها ترسیم واقعی و دقیقی از این عشق است. سردار شهید، تفکر درباره فرازهایی از زندگی زیبایت بقدری پندآموز بود که من حقیر با این زبان الکن به وجد آمده و چند خطی را برای تو، ای شهید بزرگوار سروده ام. این شعر را به روح بزرگ تو و خانواده محترمت که از ذخایر معنوی میهن عزیزم هستید تقدیم می کنم. ان شاء الله که مورد قبول حق قرار گیرد.
سردار عشق ما عباس بابایی
پرواز عشقت بود، دل بود دریایی
روح بلند تو اینک کنار ماست
 هرچند میدانم از اهل بالایی
از کودکی بودی در نقش قربانی
در وصل تو این شد، طرح معمایی
در شوق دیدارش پر می گشودی تو
تا مسلخ عشقت با شور و شیدایی
فرمان وصل تو از جانبش آمد
چون ذبح اسماعیل، وصلی تماشایی
عزم سفر کردی تا کعبه جانان
پیش خدا رفتی تنهای تنهایی
در سرگذشت تو پندم فراوان بود
می کرده ام دوره، در گاه تنهایی
شب های آدینه شب های خوبی بود
نجوای عشق تو، در گوش لالایی
با یاری حکمت، با دست حق اینک
می سازد از شوقت فیلمی تماشایی
به شور کعبه بودم، لیک ناشد قسمتم
من وصالت را بدیدم، رانده از هر حسرتم
در تمنای وصالش دائما در اشک و آه
غافل از آنکه میان دوستانش دعوتم
همسرم، پرواز کردم تا بیابم عشق را
این محبت ز ابتدا بوده عجین با خلقتم
چشم دل را باز کن، تا نیک بینی تو مرا
من همیشه با توام هرچند دور از رؤیتم
یاد من را تو نگهبان باش ای امید من
در محافل نقل ها می کن ز فر و شوکتم
140

سخنی با عظیم دربندسری…

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوندی که جهان هستی آفرید. به نام او که مهربانی و سعادت و افتخار و ارج و مقام و دانایی و هزاران هزار دیگر صفات را که همه از صفات حضرتش می باشند را به انسان، این موجودی که خود او از آفرینش آدم، « فتبارک الله احسن الخالقین » را درباره انسان بیان فرمود. همانطوری که همه میدانند پس از آفرینش آدم به همه فرشتگان دستور داد که وی را سجده کنند. همه سجده کردند مگر ابلیس که خود را برتر از آدم میدانست اما همین آدم هم که پروردگار به او فرمود در بهشت از همه نعمت های خدا برخورداری مگر این گندم ویا این درخت، آدم هم مثل شیطان اولین نافرمانی را انجام داد و از بهشت رانده گردید. خلاصه از این مطلب این است که آنان که فرمان حضرتش را اطاعت کردند و دستوراتش که به وسیله پیامبران به انسانها رسیده را با جان و دل پیروی کردند همانانی هستند که اولیاءالله و یا وارثین و جانشینان حضرتش در زمین خدا می باشند. این افراد خودسازی کرده و مشکلات را همه برای رضای خدا تحمل نموده تا به این مقام رسیدند که همه مردم حتی اسم شهید یا شهدا را که می شنوند با احترام از آنان یاد و تقدیر می کنند و سپاس ویژه ای برایشان قائلند.
آری شهید عباس بابایی یکی از همین صدیقین و صالحین و به عنوان حجت خدا در بین همه نظامیان و همه مردم می باشد. اینجانب در سال ۱۳۴۹ با این عزیز بزرگوار آشنا شدم و تا سال ۶۶ که شهید شد با او و در کنار او بودم.
در همه سالهای ۴۹ و ۵۰ الی ۵۶ که حکومت شاهی بود، جوّ آن زمان طوری بود که کمتر جوانی به فکر دین و مسائل دینی بود اما شهید بابایی همیشه لباس تمیز و آراسته می پوشید و به فکر اینکه موهایی زیبا و یا به قول امروزی ها کاکل و آرایشی آنچنان نبود.
موقع حرف زدن خوب فکر میکرد و آرام صحبت می نمود. سرش پایین بود و با ادب و سنگین. شخصیت خاصی که داشت خود به خود آدم ها را جذب صورت و سیرت زیبایش می نمود.
موقع راه رفتن با طمانینه، با خشوع و با نزاکت خاصی همراه بود. با این بزرگوار در کلاس زبان آشنا شدم ولی متاسفانه صفات او را با نوشتن روی کاغذ و احریر و فیلم نمی توانم بیان کنم زیرا او بسیار زیرک و باهوش و دانا و با درایت بود و این گونه هم فکر می کرد و عمل می نمود. مثلا یک روز به من گفت: « عظیم این کلاس زبان که اکثر معلمین آن زنان هستند، چه خارجی و چه ایرانی، همه یک حرکت استعماری را هدایت و دنبال می کنند. این ها با این استادهای زن اشاعه بی حجابی میکنند آن هم در این مکانی که همه جوان و مساعد می باشند. اینها با این کارها کاری مهم دارند و آن از بین بردن همه اعتقادات و اصل های ما مردم مسلمان ایران می باشد. پس باید در این برهه از زمان، ما برگی که آنها میزنند را قبل از آنها خوب بخوانیم یعنی استعمار را بشناسیم و روشهای شیطانی آنها ما را از همت و غیرت دینی و ملی با ندارد. »
من در تمام مدت آشنایی با او حتی یک حرکت یا عمل مکروه از او ندیدم چه برسد به حرام! آقای عباس بابایی در زمان جنگ تحمیلی چون سمت معاونت عملیات نیروی هوایی را بر عهده داشتند، ضمن اینکه فرمانده قرارگاه عملیاتی رعد هم بودند، مرتب در منطقه عملیاتی و پایگاه های هوایی در حال انجام وظیفه بودند. ضمنا هر وقت به پایگاه دزفول می آمدند هیچ جا نمی رفتند برای استراحت الا منزل این حقیر. تا جایی که مسئولین به وی پیشنهاد کردند که در هتل VIP پایگاه یا یک مسکن جدای دیگر برای شما تهیه دیدیم، ایشان می فرمودند فقط منزل عظیم.
خاطره ای درباره شهید از زبان آقای دربندسری
یک روز شهید بابایی ساعت ۹ صبح آمد دزفول منزل ما. من دیدم که عباس ناراحت است. گفتم عباس جان چیزی شده؟ فرمودند یک قرص مسکن به من بده. قرص را دادم، او هم خود و دیدم در اتاق دراز کشید و خوابید. ساعت ۱۱ فرمانده وقت پایگاه تلفن کرد و گفت عظیم، آقای بابایی آنجاست؟ گفتم بله. گفت سریع گوشی را بده به عباس. او (عباس) خود زودتر از من گوشی را گرفت و دیدم شهید مرتب میگوید الحمد لله. به خیر گذشت. من دو روز است که منتظر حادثه ای بودم. خدا را شکر که چیزی نشد.
خیلی خوشحال شد. گفتم عباس چه شده. گفت من دو روز است که منتظر حادثه ای بودم تا اینکه امروز در آشیانه هواپیما آسیب کوچکی دید.
عزیزانم این خاطره یا این انتظار یا این مسئله چه معنی دارد و در کجای فیلم یا کتاب می توان آنرا نوشت. بابایی و اردستانی و شهدای دیگر را هرکدام، اگر ما از روی پاکی و صداقت که ساخته خودمان باشد (خودسازی و نیک بینی) نگاه کنیم چیزهایی می فهمیم که از آنها هرگز سیر نمیشویم و یا قه قول حافظ به اسرار نهان خواهیم رسید.
من از شهید بابایی خاطره زیاد دارم که نمی توانم بنویسم. ان شاءالله در فرصتی بهتر تلاش می کنم تا دین و حقی که همه شهدابه ماهای این دنیایی دارند را ادا کنم.
و من الله توفیق
عظیم اله دربندسری
من مَلک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
29052011293

به یاد شهید خلبان محمدعلی فرزین

در راستای زنده نگه داشتن یاد شهدای سال های دفاع و حماسه و همچنین زنده نگه داشتن یاد و نام شهید بزرگوار عباس بابایی، جای آن دارد تا در کنار این شهید عزیز و گرامی یادی از شهدا و یاران دیگر این شهید کنیم و نامی از آنها ببریم که آنها نیز به حق در این راه پر حماسه به شوق پرواز پر گشودند و رفتند.
در این مطلب و اولین گام در این راه، خاطره ای از سرتیپ علی محمد نادری درباره شهید فرزین، شهیدی که از جسورترین و گمنام ترین خلبانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران می باشد قرار داده ایم. امید است با یاری خداوند متعال این راه ادامه دار باشد.

 

یکی ازگمنام ترین و جسورترین وشجاع ترین خلبانان در اوایل جنگ شهید خلبان محمد علی فرزین بود که دراوایل جنگ در پایگاه بوشهر خدمت میکرد.در یکی از پروازهایش که نیروهای بعثی عراقی خاک ایران عزیز را اشغال کرده بودند هواپیمایش مورد اصابت قرار میگیرد ایشان از هواپیما به بیرون می پرد  که بین نیروهای خودی وعراقی فرود می آید  بر اثر فرود پایش سیاه شده بود بااین حال خود را به نیروهای خودی میرسانددر حالی که پایش سیاه شده بود و می بایست خود را به بیمارستان می رساند امااین کار را نکردو همچنان در عملیاتها شرکت میکرد. بعداز مدتی که میبایست به مرخصی میرفت ، به دوستان گفته بود:حال که باید به مرخصی بروم بگذارید آخرین پرواز را انجام دهم،ایشان درآخرین پرواز مورد اصابت قرارگرفته وهواپیمایش از بین میرود اما خود را باچتر نجات داده و به بیرون می پرد. هنگامی که نیروهای امداد جهت نجات ایشان میروند متوجه می شوندکه توسط چتر نجات خفه شده اند و به شهادت رسیده اندو هچنین می بینند که یک نفر بالای سر ایشان دادو بیداد می کنند.وقتی وسایل ایشان را بازرسی می کنند می بینندکه کلت ایشان که معمولا خلبان همراه خود دارندشماره دیگری است بعد از ۵-۶ سال در عملیاتی که منافقین کوردل می خواستند انجام دهند ولی موفق نشده و دستگیرمی شوند متوجه می شوند که کلت شهید فرزین در دست منافق مزدور است  که با اعتراف منافق مزدور در می یابندآن منافق کثیف کلت شهید فرزین را برداشته و کلت خود را جای آن گذاشته وشهید فرزین را بوسیله بند چتر نجات خفه نموده است که بعدها این منافق کثیف اعدام میشود  .این خاطره حکایت دلیری و گمنامی این شهید عزیز می باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 13:57  توسط محمدمحمودی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
دی 1391
آذر 1391
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

<-BlogTitle->

<-BlogTitle->
 
<-BlogDescription->
<-persianstat->
<-BlogCustomHtml->
<-PostContent->

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ <-PostDate-> توسط <-PostAuthor->
نظرات (<-count->)
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک